|
سوته دلان، شعروادب،سخنان بزرگان علم ودین ،دانلود آهنگ خسرو گلسرخی ستایش شاعران گمنام سخنان و اشعار بزرگان فریدون مشیری موضوعات
آخرین مطالب
آرشیو وبلاگ لینک های ویژه پیوندها لوگو
آمار وبلاگ
جمعه 28 بهمن ماه سال 1390 :: 18:59 :: نویسنده : mahdi
شاگردی از استادش پرسید عشق چیست؟ استاد در جواب گفت:به گندم زار برو و پر خوشه ترین شاخه را بیاور اما در هنگام عبور از گندم زار به یاد داشته باش که نمیتوانی به عقب برگردی تا شاخه ای بچینی ،شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدت طولانی برگشت.استاد پرسد:چه آوردی؟و شاگرد با حسرت جواب داد : هیچ! هر چه جلو میرفتم خوشه های پر پشت تر می دیدم و به امید پیدا کردن پر پشت ترین،تا انتهای گندم زار رفتم. استاد گفت:عشق یعنی همین. شاگرد پرسید:پس ازدواج چیست؟ استاد به سخن آمد و گفت:به جنگل برو و بلندترین درخت را بیاور اما به یاد داشته باش که باز هم نمیتوانی به عقب برگردی شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهی برگشت.استاد پرسید که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت:به جنگل رفتم و اولین درخت بلندی را که دیدم انتخاب کردم.ترسیدم که اگر جلو بروم باز هم دست خالی برگردم. استاد باز گفت:ازدواج هم یعنی همین
|
||||||